تبليغاتX
دلتنگی های من


دلتنگی های من

خدایا تو قلب مرا می خری؟

 

قاصدک را دیدم

یاد تو افتادم

یاد یک روز بهار

خوب به یادم مانده

عطر خوشبوی تنت

و سپیدی همان پیرهنت

دست من در دستت

غرق در شادی ها

هی بگو و هی بخند

فارغ از این غم ها

خوب در یادم هست

که تو آنروز چه حیران بودی !

حرفهایت همه شیوا و بلیغ

واژه هایت همه بکر و تازه

خنده هایت همه با حجب و حیا

گریه هایت همه پنهانی بود

قاصدک انگاری خبری آورده

آری آری، آری  از تو دارد پیغام

وه چه زیبا گوید

که تو می آیی زود

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 0:22 توسط نازنین| |

 

برای با تو بودنم این روزا فرصتم کمه

چیه ؟ چرا دلخور شدی عوض نداره که گِله

یادت میاد اون روزا رو که تو نداشتی حوصله

میومدم کنار تو تا کم بشه این فاصله

اشکای روی گونه هام، نگاه بی تفاوتت

خستگی همیشگی، کم بود وقت و فرصتت

وقتی می شستم پیش تو، می گفتی من مزاحمم

غمگین نشستی یه گوشه حالا که من دارم می رم

میون دوست داشتن تو انگاری سر در گم شدم

نمی دونم پیشت باشم یا اینکه تنهات بذارم

از روز اول که نگام به اون نگاهت گره خورد

گفتم که خیلی سخت می شه دل تو رو بدست آورد

اما حالا من می دونم که دل تو عاشقمه

می خوای بگی دوسم داری فقط غرور نمی ذاره

غرورو امروز پس بزن، اگه منو دوسم داری

تو لحظه ی خدافظی بگو که عاشقم بودی

اخماتو واکن نازنین نذار که تلخ شه لحظه مون

تو رو خدا همین یه بار قدر این لحظه رو بدون

 

نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 21:33 توسط نازنین| |

 

مهربانم نبودنت را باور ندارم.

عطر حضورت هنوز به مشامم می رسد و

رنگ سبز بودنت را همیشه در نظر دارم.

صبوریت، مهربانیت و آرامشت هنوز با من است

دلتنگم از روزگار که مجال بیشتر با تو بودنم نداد

دلتنگم که اینبار نه به قامت که به تابوت از سفر برگشتی

چشم به راه آمدنت بودم اما نه اینگونه

سفر رفتن را دوست داشتی اما

اینبار رخت سفر آخرت بر تن کردی

در هر سفر چشم به راه آمدنت بودم اما

اما...

اشکهایم مجال نمی دهد، بغض راه گلویم را می بندد

وقتی می خواهم بگویم که

به سفری رفتی بی برگشت و

دیگر چشم انتظاریم بی معناست

دلتنگم،

دلتنگ نبودنت،

دلتنگ ندیدنت،

 دلتنگ مهربانی صدایت و

دلتنگ سبزی حضورت.

همیشه در یادم سبز می مانی

ای از تبار سبز پوشان

ای مهربان مادربزرگ از سلاله ی پاکان.

 پ.ن: این نوشته تقدیم به مادربزرگی که دو روزه از جمع ما رفته برای همیشه. خدایش بیامرزاد.

نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 2:49 توسط نازنین| |

پاییزان از راه رسید 

هنوز به یاد دارم که پاییز را دوست داری و خزان برگها را

پس تمام برگهای خاطره را بدست باد خزان می سپارم 

تا اینبار

به جای قدم زدن روی برگهای قرمز و زرد و نارنجی

روی خاطرات رنگی با تو بودن قدم بگذارم

صدای شکستن دلم رساتر از آن است که

صدای خش خش برگها را بشنوم

و تو گوشهایت چه سنگین است برای شنیدن دلتنگی ها

برگهای خاطره را بدست باد پاییزی می سپارم تا

شاید خاطره ای بدستت برسد،

اما اینبار خاطره ها را زیر پا مگذار همچون قولهایت

بگذار که رسممان همیشگی  باشد که :

تو قولها را زیر پا بگذاری و من خاطره ها را

تو مرا ندید بگیری و من ندیدن هایت را

چشمان تو عاشق باران باشد و چشمان من عاشق باریدن

تو صدای باران را رویایی بدانی و من رویایی باشم از باران.

بگذار روی خاطرات با تو بودن قدم بگذارم

تا فراموشم شود نماندنت.

نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 0:59 توسط نازنین| |

 

گمان کردم انتخاب شده ام اما انگاری انتخاب کرده ام.

خیال کردم دل برده ام ، اما پنداری دل داده ام.

فکر کردم که عاشقانه نگاه می شوم  اما دانستم که نگاهم عاشقانه است.

هنوز هم اشتباههای کودکی ام تکرار می شود و هنوز هم کودکانه می اندیشم.

کودکی را به یاد داری؟ در کودکی گم که می شدیم فکر می کردیم بقیه اند که گم

شده اند و زمین که می خوردیم، زمین را مقصر می دانستیم

و من هنوز هم همانگونه می اندیشم.

اما واقعیت چیز دیگری است و خیالات من واهی.

نمی دانم در رویا به سر ببرم یا در کابوس زندگی!

نمی دانم اما شاید اینبار هم به رسم کودکی به کابوس های شبانه ی زندگی رنگ رویا

زدم.

انتخاب شدنم از جانب تو، دل بردن من از تو و نگاهت حتی  در رویای زندگی هم

زیباست ...

پس

با این رویا می زیم تا شاید روزی کابوس های زندگیم رنگ رویاهایم شود.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 3:15 توسط نازنین| |


Design By : Night Skin